رقیه (س)

 

 

 
 
 
 
بخواب غنچه کوچک
فصل اول

 بیا دخترم، بیا دستت را به من بده، دختر کوچک چشم به پدر می‌دوزد. پدر شب و روز گوش دلم در کمین است که کی آوای روح‌بخش تو بپیچد و مرا غرق سر مستی و شادی کند. آن گاه که برای وداع با دردانه‌ات آمدی و من میان موج اشک تو را می‌نگریستم زمزمه می‌نمودم: ای زمان، لحظه‌ها، دقیقه‌ها، ثانیه‌ها آرام‌تر، چرا به این سرعت گذر می‌کنید؟ هنوز ساعت‌ها نیاز دارم تا او را نگاه کنم، شاید از دیدن او سیر شوم، ولی چه سود اگر هزاران سال به این روی چو ماه تو خیره شوم، عطشم سیراب نمی‌شود.

ای اشک‌ها، مبارید در این سیلاب اشک روی زیبایت را نمی‌توانم ببینم، این بغض سنگین که در گلویم مرا خفه می‌کند نمی‌گذارد با تو سخن بگویم، صدای هق هق اجازه نمی‌دهد تا صدای دلنشین و آن نفس‌های آرامت را بشنوم.

  آن گاه که آن آلودگان و تردامنان با ضرب سیلی و تازیانه به استقبال ما می‌آمدند و ما با پاهای پر آبله و خسته بر روی ریگ‌های داغ می‌دویدیم تنها تو را می‌خواندم.

 آن گاه که عمه ما کودکان خسته را درمان و دلداری می‌داد چشم خیره به سر مبارکت بر روی نیزه داشتم. ولی اکنون این تویی میان بال ملائکه، میان نور و صفا و زیبایی که مرا می‌خوانی و به من مژده می‌دهی، بیا که فرشتگان بال در بال ایستاده‌اند وآمدن تو را لحظه شماری می‌کنند، حوریان، بهشت را با اشک چشم‌هایشان چراغان کرده‌اند، بیا و بهشت را از انتظار درآر، بیا و در آغوشم قرار و آرام بگیر، و من دوان دوان به سوی تو بال می‌گشایم ولی چون چشم می‌گشایم خود را در خرابه‌ای می‌بینم...

 

  فصل دوم

  رقیه جان گریه نکن این رؤیایی بیش نبود، رؤیایی زیبا که کاش حقیقت داشت، گریه نکن شب‌های تاریک نیز به سر می‌آید و آفتابی دیگر زیبایی‌اش را جلوه می‌نماید، گریه نکن که با این اشک‌ها عمه را بی‌قرار می‌کنی و عمه تاب گریه تو را ندارد.

 ببین گریه تو دیگر بانوان و کودکان را نیز به گریه وا داشته....

 فصل سوم

 این طبق چیست؟ ما که غذا نخواستیم؟ این چه هدیه‌ای است برای رقیه؟ رقیه پارچه از روی خلعتی بر می‌دارد و روی مبارک پدر را می‌نگرد، دست به صورت پدر می‌کشد، شیار خون را از کنار شقیقه‌اش پاک می‌کند و این چهره آفتاب فام را غرق بوسه می‌کند، آن را در آغوش می‌کشد و با او نجوا می‌کند. هیچ کس نمی‌داند او چه می‌گوید....

 فصل چهارم

 خوش آمدی دخترکم، زمان اندوه پایان یافته و اکنون زمان شادکامی است، شب محنت و مظلومیت به پایان رسیده و صبح رحمت طلوع نموده است، بیا دخترم و در بهشت زیبا و پر طراوت همراه مادرم زهرا بنشین، بیا که بهشت از نور حضورت تلألؤ گرفت...

 فصل پنجم

 بخواب رقیه جان، خداحافظ؛ سلام عمه را به مادر برسان و به او بگو سال‌هاست که در حسرت بو و گرمای آغوشش مانده‌ام، حسرت شانه موهایم و بوسه‌هایش بر دلم سنگینی می‌کند، بخواب عزیزم که این دیار برای قلب کوچک و دل نازکت، بسی زشت و پلید است، بخواب، عزیزم...

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید