داستان

سودمندی

جان با پدربزرگش در میدانی در پاریس قدم می زد به کفاشی رسیدند که گرفتار مشتری سخت گیری شده بود .کفش مشتری اشکالی داشت .کفاش آرام اعتراض او را گوش داد وعذرخواهی کرد وقول داد نقص رابرطرف کند .سپس برای نوشیدن یک قهوه به کافه ای رفتند در میز کنارشان پیش خدمت از مردی که ظاهر متشخص ومهمی داشت خواهش کرد کمی صندلی خود را جابه جا کند تا فضا باز شود. مرد متشخص موج اعتراض برسر پیش خدمت بارید وحاضر نشد جابه جا شود .

 پدر بزرگ گفت: هرگز چیزی که دیدم را فراموش نمی کنم . ان کفاش این اعتراض راپذیرفت اما این مرد حاضر نشد تکان بخورد . آدم های مفید که کارهای مفیدی می کنند آزرده نمی شوند اگر مثل بی مصرفها با آنها برخورد شود اما بی مصرف ها همیشه خود را مهم می دانند وتمام بی قابلیتی شان را پشت ظاهری مقتدر پنهان می کنند.

/ 1 نظر / 4 بازدید