معجزه امام عسکری (ع)

باران

قحطی و خشکسالی شهر را فراگرفته بود .گویی باران این رحمت الهی نیز دوست نداشت بر سر مردمی چنین بی عاطفه ببارد وزندگی وحیات را به آنان نثار کند . مردمی که منشا رحمت را در زندانی ببند کشیدند دیگر چه امیدی دارند؟مگر به جز این است که تابش آفتاب و وزش باد ورویش گیاه و بارش باران همه به برکت و به خاطر وجود اوست؟

ولی مردم غافل به امید آمدن باران به صحرارهسپار شدند و نماز استسقاء خواندند شاید ابرها دلشان به حال آنها بسوزد وببارند سه روز به همین منوال گذشت اما باران نبارید . روز چهارم از دور گروهی را دیدند که به سویشان می آیند . نزدیکتر که شدند ددند جاثلیق مسیحی با گروهی از مسیحیان به صحرا می آیند در میان آنه راهبی دست به دعا برداشت وپس از آن...

 

همه را حیرت فراگرفته بود قطرات باران را برصورت ودستهای خود احساس می کردند چگونه امکان دارد؟ مگر آن راهب چه دعایی خواند؟ نکند دین مسیحی بر حق است؟؟...

شک وشبهه میان مسلمانان افتاد چگونه ممکن است ما سه روز پی در پی دعا کردیم ونماز خواندیم ولی سودی نبخشید حال یک مسیحی؟ فردا نیز مسیحیان به صحرا آمدند و راهب دعا خواند وباز باران باریدن گرفت.

معتمد که وضع را چنین دین وبر تاج وتخت به ظاهر اسلامی خود ترسید به دنبال امام حسن عسکری فرستاد و دستور داد ایشان را از سیاهچال بیرون بیاورند وبه امام گفت: امت جدت را دریاب که نزدیک است هلاک واز دین جدت خارج شوند . حضرت فرمودند : من فردا به صحرا می روم و شک وشبهه را برطرف می کنم .

جاثلیق ویارانش فردا به صحرا آمدند حضرت نیز با یارانش به سوی صحرا رهسپار شدند .وقتی که راهب دست به دعا بلند کرد امام به غلام خود فرمود زود برو وآنچه دردست راست راهب است بیاور غلام به دستور امام رفت واستخوانی را در دست راهب یافت وآن استخوان را نزد امام آورد . امام به راهب فرمود حال دعا کن . هنگامی که  راهب دعا کرد باران نبارید بلکه ابرهایی که آسمان را فراگرفته بودند کنار رفت وآفتاب نمایان شد وشک وتردید از دل مسلمانان رخت بربست .

معتمد از حضرت پرسید این استخوان چیست؟ حضرت فرمود این استخوان یکی از پیامبران است که این راهب هنگام عبور از کنار قبر پیامبر آن را یافته و هرگاه استخوان پیامبری آشکار شود باران می بارد.

(برگرفته از کتاب خرائج روایتی از علی بن حسن بن شاپور)

/ 0 نظر / 32 بازدید