درددل ذوالجناح

اگر زینب علیها السلام از تل زینبیه همۀ مصائب حسین ویارانش را دید، من خود از نزدیک همۀ مصائب را دیدم. من حسین را پیش (نزد) تک تک اصحاب بردم تا هنگام شهادت، حسینم با آنها خداحافظی کند.
 
من خود حسین را پیش شبیه‌ترین مردم به پیامبر، پسرش علی اکبر بردم، گویی حسین هم فرزند را از دست داد و هم بار دیگر جدش را و از سنگینی غمش نتوانست کمر راست کند.
 
من حسین را پیش عباس، آن ماه هاشمی بردم و نجواهای دو برادر را تنها من شنیدم.
 
من حسین را پیش قاسم یادگار برادر بردم، دیدم که حسین هنگام وداع با عزیزانش چگونه بغضش را فرو می‌خورد و بر آن قفل محکم صبر را می‌کوبید.
 
آن گاه که حسین مرا آماده می‌کرد تا به سوی کارزار برود با تمام وجود می‌خواستم که حسین را یاری کنم. وقتی حسین ندای «هل من ناصر ینصرنی» را سر می‌داد شیهه کنان به حسین می‌گفتم اگر بارها بمیرم و زنده شوم باز تا آخرین نفس تو را یاری می‌کنم.
 
من در همه حال با حسین بودم، آنگاه که با یکایک بانوان، آنگاه که با رقیۀ سه ساله‌اش وداع کرد و رقیه آغوش گرم پدر را برای آخرین بار فشرد و اشک بی‌مهابا در میانشان سرازیر بود، من هم با آنها هم ناله شدم و اشک ریختم.
 
من با حسین بودم تا آن لحظه که طاغوت زمانه از پشت بر حسین ضربه‌ای زد و او را از مرکب به زمین انداخت، مانده بودم که به سوی حسین روم یا به سوی خیمه‌ها، ابتدا تصمیم گرفتم به سوی حسین بروم و او را یاری کنم، ولی در مقابل آن هزاران نفر از من کاری ساخته نبود، هر چه کردم جز تیر و نیزه ارمغانی دیگر نصیبم نشد، مستأصل ومانده بودم، بمانم یا برگردم؟ اندکی به سوی خیمه‌ها رفتم ولی نه، حسین را تنها بگذارم؟! به سمت حسین رفتم ولی راهی به سوی او نیافتم.
 
به سوی خیمه‌ها بازگشتم، بانوان از صدایم متوجه آمدن من شدند، همگی به دورم حلقه زدند، نگاهشان بوی غم و چشمهایشان جویبار اشک و آه و غصه بود. گویی با آمدن من تهماندۀ امید نیز تبدیل به نا امیدی شد.
 
همه به دورم حلقه زدند گویی هر کس نجوایی با من می‌کرد و درد دل را ناگفته زمزمه می‌نمود. گویی هر کدام از پنجرۀ چشمهایم رازها می‌خواندند و قطره قطره وقایع تلخ اتفاق افتاده را می‌نوشیدند. نا گفته به دنبال گمشدۀ خود بودند و از من می‌پرسیدند: پس سوارت کو؟ چرا بی‌سوار آمدی؟
 
سه سالۀ حسین، اندوه زیر گلو گره خورده به من نزدیک شد، نمی‌دانم در نگاه او چه بود که خود را حقیر حس کردم و رنج بردم که چرا هنوز زنده‌ام. دریا دریا سکوت موج می‌زند و در آن طومارها حرف نگفته، نهفته بود. عاقبت آن کودک پردۀ سکوت را پاره کرد، نگاهش را به من دوخت و سؤالی پرسید که تا اعماق وجودم شعله‌ور شد: ذو الجناح وقتی بابا را می‌کشتند به او آب دادند؟

به او چه بگویم؟ سیلاب اشک امانم را برید، از غم و مصیبت نه تنها اشک بلکه خون می‌گریستم، همگی جواب را نا گفته دانستند، چرا که همه با من هم ناله شدند، شب می‌خواست به آرامی چادر سیاهش را بگستراند، دریغ از آن که این کاروان امشب خیمه‌هایشان طعمۀ آتش می‌شود و آتش تاریکی شب را می‌درد.
 
 
به قلم: نجمه رضایی
/ 0 نظر / 7 بازدید